*×*چه احساس قشنگی*×*

راه وصال دور نیست...

عشق و دیگر هیچ...

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

 

              عشق یعنی اسم تو در مشق شب

 

عشق یعنی زندگیم وصل به توست

 

             عشق یعنی قلب من در دست توست

 

سلام دوستای گلم......

روز ولنتاین ((با تاخیر چند روزه))بر همه شما مبارک....

امیدوارم در همچین روزی هر کسی به عشقش برسه....

.

.

.

خوب...بعد از بدقولی های مکرر با قسمت ششم اومدم.......

 

قسمت ششم:

 

منم اون شب دلیل این رفتار کامران رو متوجه نشدم....اون روز گذشت....هر روز منو ستاره صبح ها تا

ظهر می رفتیم دانشگاه و از ظهر تا عصر هم سر کار....اصلا فرصتی برای استراحت نداشتیم....بعضی از

شبا که اصلا شام هم نمیخوردیم....پویا و سامان هم چند بار  ما را برای شام دعوت کردن که منو ستاره

هر دفعه به خاطر کارمون مجبور شدیم دعوتشون رو رد کنیم که همین خودش با عث یه به وجود اومدن

یه حس حسادت توی سامان و پویا شده بود....طوری شده بود که پویا و سامان فکر میکردن کامران و

هومن دارن جای اونارو توی قلب منو ستاره میگیرن....به همین دلیل هم از کامران و هومن متنفر بودن...

یک روز منو ستاره مشغول طرح زدن بودیم که یه دفعه پویا و سامان اومدن توی استدیو...:

پویا:زود باشین....از اینجا سریع بیاین بیرون...

بهاره:برای چی؟؟؟؟

پویا :همین که گفتم...

همین موقع رامین از اتاقش اومد بیرون :

رامین:ببخشید.....آقایون کی باشن....؟

سامان بدون توجه به رامین به سمت ستاره اومد :

سامان:مگه نشنیدی پویا چی گفت؟؟؟

همین موقع پدرام به همراه کامران و هومن اومدن...:

پدرام:معلوم هست اینجا چه خبره؟؟؟

پویا:شما؟؟؟؟؟؟

پدرام:من مدیر این مجموعه هستم....شما؟؟؟؟

پویا:به تو مربوط نیست....

سامان:ستاره....دیگه دوست ندارم اینجا کار کنی....زود باش ...

بهاره:اصلا شما کی هستید که به ما دستور میدین؟ما هرکاری بخوایم میکنیم....به شماها هم هیچ

ربطی نداره......

منو ستاره سرجامون خشکمون زده بود....اصلا هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم....پویا به سمت من اومد

و دستمو کشید تا ببرتم...ولی من مقاومت کردم....اون منو میکشید و من با همه توانم محکم خودمو

نگه میداشتم که لااقل زمین خورم....یه دفعه همه نیروی خودمو جمع کردم و با یه جیغ بلند دستمو از

توی دستاش بیرون کشیدم و با نفرت تمام نگاش کردم....اونم لافاصله محکم زد توی گوش من....اون قدر

محکم زد که از شدت ضربه گوشه لبم زخم شد....با این کار پویا ستاره که دیگه داشت از عصبانیت منفجر

می شد رفت سمت سامان و بلا فاصله به تلافی کار پویا زد تو گوش سامان.....:

ستاره:اینو زدم که بفهمی فقط خودت نیستی......منم بلدم....حالام تا به جرم مردم آزری پلیس رو خبر

نکردم زود گورتون رو گم کنید......زود......

پویا:لیاقتتون همین بچه مطرباست....بیچاره ها...ما دلمون براتون میسوزه نه این بی بند و بارا....

هومن با این حرف پویا از کوره در رفت و اومد سمت پویا که کامران مانعش شد....

ستاره ((با تمام صداش)):زود گورتو گم کن تا این بلارو سر تو ی عوضی تر از دوستت نیاوردم....یالا.....

همین که پویا و سامان از در استادیو رفتن بیرون منم دیگه حال خودمو نفهمیدم و افتادم روی زمین و

شروع کردم به گریه کردن....یه دفعه دیدم یه دستی داره اشکامو پاک میکنه....سرمو بالا آوردم و هومنو

دیدم که دو زانو نشسته جلوم....با انگشتش زخم گوشه لبمو پاک کرد....ستاره هم که مثه من داشت

گریه میکرد اومد و به من کمک کرد تا رفتیم توی اتاق خودمون.....اونقدر توی بغل ستاره گریه کردم که فکر

کنم بیهوش شدم....

از زبان هومن:

وقتی ستاره و بهاره رفتن توی اتاق رامین و پدرام رفتن توی اتاق خودشون.منو کامران هم رفتیم توی

اتاق خودمون.کامران اونقدر توی فکر بود که اصلا حواسش به هیچی نبود .منم سر خودمو با موبایلم گرم

کردم.... .از این ماجرا حدود دوساعتی میگذشت....رفتم پیش پدرام:

هومن:پدرام...

پدرام:جانم هومن جان....

هومن:اگه ازت یه کاری بخوام برام میکنی؟

پدرام:تا چی باشه...

هومن:نترس ...هرچی هست از شکافتن اتم راحت تره....

پدرام:حالا چرا ناراحت میشی؟بگو ...

هومن:میری یه سر به دخترا بزنی؟؟؟

پدرا:دخترا یا بهاره....؟

هومن:نه....مثل این که امروز یه چیزیت شده...

پدرام:خوب چرا خودت نمیری؟؟؟

هومن:حالا یه کار ازت خواستما....

پدرام:باشه....

پدرام رفت دم در اتاق دخترا و در زد و بعد رفت داخل....منم از پشت در گوش وایسادم...:

پدرام:حالتون خوبه؟؟؟

ستاره:ممنون...من واقعا از شما به خاطر اتفاق امروز معذرت میخوام.... واقعا نمیدونم چی باید بگم...

پدرام:اشکالی نداره....خودتون رو ناراحت نکنید....خدارو شکر به خیر گذشت....ببینم....اصلا اون دوتا غول

بیابونی کی بودن؟؟

ستاره:دوتا از خود راضی که بعد از چند سال دوستی فکر کردن میتونن هر کاری دلشون خواست با ما

بکنن...

پدرام:بهاره حالش چه طوره؟؟؟

ستاره:الهی بمیرم...تازه خوابش برده...بی زبون اونقدر گریه کرد که فکر کنم بیهوش شد....ببین چه

بلایی سر دوست مثه دسته گلم آوردن؟اگه خدایی نکرده چیزیش بشه من به خانوادش چی بگم؟

پدرام:نگران نباشید...فقط یه زخم کوچیک و سطحیه که تا چند روز دیگه خوب میشه...میخواین به یکی

از بچه ها بگم کمکتون کنن که برید خونه؟

ستاره:پس...پس کارا چی میشه؟

پدرام:باشه واسه فردا...امروز رو استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه....تا فردا....

پدرام از اتاق اومد بیرون و بادیدن من پشت در اتاق یه لبخندی زد و سرشو تکون داد....یکم که از در اتاق

دور تر شد بهش گفتم:

هومن:چی شد؟؟؟؟

پدرام:مگه خودت نشنیدی؟؟؟

هومن:منظورم اینه که کلا حالشون خوب بود؟؟؟

پدرام:اگه منظورت پری دریاییتونه که باید بگم خواب بودن اون ستاره آسمونی هم که دیگه نوری براش

نمونده بود....

هومن:پدرررررررررررام....

پدرام:چته؟؟؟؟؟؟؟؟آروم....ببینم....میتونی بشی فرشته نجات؟؟؟

هومن:باید چی کار کنم؟؟؟

پدرام:میرسونیشون خونه؟

هومن:آره....فقط باید اول به کامران بگم....

پدرام:باشه ...برو اول از مامانت اجازه بگیر....

هومن:به جون همین کامران اگه الان حوصله شوداشتم مادر بزرگتو میاوردم جلوی چشات....

رفتم توی اتاق....کامران هنوز توی خودش بود...چند بار صداش زدم....:

کامران:هان....چه خبرته؟؟؟؟؟؟؟استدیورو گذاشتی رو سرت...

هومن:معلوم هست کجایی؟؟؟چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟؟؟

کامران:هیچی....مهم نیست...حالا بگو چیکارم داری؟؟؟

هومن:اومدم بگم من میرم دخترا رو برسونم خونشون....بعدم میرم خونه...دیگه امروز دل و دماغ کار

کردن ندارم....

کامران:باشه....منم تا یه ساعت دیگه میرم خونه...

رفتم دم اتاق دخترا و در زدم و رفتم تو...وای خدای من....چی میدیدم؟؟؟این همون بهاره ست؟؟؟همون

بهاره ای که تا یکی دوساعت پیش از این ور میرفت اون ور و سر به سر همه میذاشت؟؟؟؟پس چرا حالا

مثه یه تکه گوشت اینجا افتاده؟؟؟باورم نمیشه....اصلا رنگ روی صورتش نبود...با صدای ستاره به خودم

اومدم:

ستاره:کاری داشتی هومن جان؟؟؟

هومن:هان؟؟؟آره ...یعنی اومدم ببرمتون خونه...

ستاره:ولی ما مزاحمت نمیشیم....برو به کارت برس..خودم بهاره رو میبرم....

هومن:جک میگی؟؟؟تو که خودت دست کمی از بهاره نداری....اون وقت میخوای بهاره رو هم ببری خونه؟

فقط کت منو بگیر تا من بهاره رو بیارم....

کتمو دادم به ستاره و بهاره رو بغل کردم....دختر بیچاره....مثه یه تکه گوشت منجمد شده....وقتی به

ماشین رسیدم در عقب رو باز کردم و بهاره رو روی صندلی عقب خوابوندم....ستاره هم نشست جلو....

منم معطل نکردم و سریع راه افتادم....من عصبی بودم....ستاره هم داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد

میتونستم صدای اشکاشو که آروم آروم میومد پایین بشنوم...تا خونه هیچ کدوممون با هم حرف نزدیم...

وقتی رسیدیم ستاره در رو باز کرد  و من بهاره رو بردم طبقه بالا و توی اتاقش روی تخت خوابوندمش و

اومدم بیرون....ستاره هم داشت آروم آروم از پله ها میومد بالا....صبر کردم تا بیاد...:

ستاره:مر...سی....ح...حسابی...زحمت...کشیدی....دیگه....بیشتر از این مزاحمت نمیشم....میدونم....

کار داری....

هومن:تو اصلا حالت خوب نیست...چشماتو دیدی؟بهتره تو هم بری بخوابی...

ستاره:نه...باید مراقب بهاره باشم...شاید بیدار بشه و چیزی لازم داشته باشه....

هومن:خوب...خوب...اگه بخواین من میتونم پیشش بمونم...تو هم برو استراحت کن...

ستاره:ولی...

هومن:ولی نداره....اگه بخوای بیدار بمونی تو هم تا چند ساعت دیگه میشی مثه بهاره....یا شایدم بدتر

منم الان به کامران زنگ میزنم و میگم امشب نمیام...

ستاره:نمیدونم چی باید بگم....امیدوارم یه روز بتونم همه ی این محبتارو جبران کنم....

اینو گفت و رفت توی اتاقش....میتونستم حدس بزنم که تا سرشو گذاشت روی بالشت خوابش برده....

رفتم پایین و یه لیوان آب خوردم...بعدم به کامران زنگ زدم و جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که امشب

اینجا میمونم....بعدم رفتم بالا پیش بهاره که حالا فقط ازش یه تکه گوشت مونده بود...

.

.

.

.

خوب....دوستای گلم....اینم از داستان....البته با تاخیر....

در ضمن....من تا یه هفته دیگه نمیتونم آپ کنم....چون دارم میرم جایی و اونجا کامپیوتر در دسترس

ندارم....اما قول میدم که به تلافی این تاخیر آپ بعدی رو هم فقط داستان بنویسم.....

راستی....راجع به داستان نظر بدین....وبگین چیکارش کنم که بهتر بشه....ممنون...

فعلابای تا بعد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:11  توسط بهاره  | 

حلالم کن...

حلالم کن...

 

 

خدا حافظ برو عشقم ،برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

نگاه کن آخر راهم،نگاه کن آخر جادست

نمیشه بعد تو بوسید،نمیشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اینجا،تو این روزای بی لبخند

که باید بی تو پرپر شه،که باید از نگات دل کند

حلالم کن،اگه میری،اگه دوری،اگه دورم

اگه با گریه می خندم ،حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو،که میدونی نمیتونم

که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

فدای عطر آغوشت،برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

برو عشقم،خداحافظ،برو تو گریه حلالم کن

خداحافظ،برو اماحلالم کن،حلالم کن

.

.

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 15:45  توسط بهاره  | 

تمنًا...

بازهم بانگ روز عشق در گوشم پیچید...

باز هم تمنای دلم برای لحظه ، لحظه دیدنتان بیشتر شد...

باز هم دفتر بی وفایی ها رابستم...آن هم به یاد تمام خاطرات خوب گذشته...

فردا...۲۵ بهمن...همراه با روز عشق تولد میگیرم....چند بهار دیگر از دفتر بهاره گذشت ....اما بی شما...

تولد میگیرم تولدم را...اما بی شما...باز هم در نبود شما....اما به امید با شما بودن.....

با خودم عهد کرده ام که شمع هارا فقط با آرزوی دیدار شما فوت کنم...کاش آرزوی شما را به هنگام فوت

کردن شمع کیک تولدتان را می دانستم...می دانستم که آرزوی گرفتن کدام دستهارا در دست دارید....

در حالی که دستهای من....اینجا....در وطن....خالی از شماست....

این بار هم بهار زندگیم را بدون حضورتان جشن میگیرم....اما به امید حضورتان....

ای کاش در این روز...روز عشق...روز تولدم....در کنارم بودید....که اگر بودید......

بدون شما تولد من در روز عشق معنایی ندارد....هر چند با عشق یکی باشد.....هرچند با روز عشق

یکی باشد....

همه خوشحال از تولد من در این روز،.....روز عشق،.....۲۵بهمن.....اما من ناراحت از این تولد که بدون

شماست...

یک بار دیگر۲۵ بهمن....یک بار دیگر تولد من.....یک بار دیگر بدون شما.....آن هم در این روز.....

ای کاش همان طور که این روز مرا به دنیا آورد....مرا هم به خواسته ام برساند.....

فردا همه برایم جشن میگیرند...اما بی شما...اما چشمان من در جست وجوی شماست...

در بین همه فقط در جست و جوی شماست.....بی پاسخش نگذارید....

یگانه عشق های من....این درد دل یک عاشقیست در یک گوشه از خاک وطن که بی شما می سوزد

و آب میشود....در روز تولدش....تنها آرزوی یک هدیه را از خدا دارد....این دل من....تنها یک تمنا دارد....

نگذارید....بهانه هایم برای سپری کردن یک بهار دیگر بی بهانه شود....

دل من همیشه منتظر است...حتی در روز تولدم....در روز عشق....

 

بی بهانه  ، با وجودم ، میپرستمتان.....

                           

                                                             بهاره  ۲۴/۱۱/۸۹

 

                                 

.

.

.

.

کامرانم...

ا ی کاش آن چشمان زیبایت می دانست...

می دانست گر روزی نباشد قلبی نخواهد تپید....

می دانست که دیوانه ای مجنون تر از مجنون برای دیدار لحظه به لحظه اش جان می دهد....

صادقانه میگویم....نابود شدم....

اما معنای واقعی شکستن را دانستم...

دانستم گر نباشی بودنم معنایی ندارد...

دانستم که شکستن برای فرشته ای چون تو....

مقدس تر از پرستیدنت است....

دانستم که یگانه شَکم به یقین تبدیل شد...

ای عشق...بی وفا نشو که وفارا تو به من آموختی...

ای عشق بی وفا نشو که فقط وفارا به من آموختی...

حال که مبتلا شده ام با من بمان...

بمان و ثابت کن که میتوان بود و عاشق بود...

ثابت کن که عشق با جدایی فرق دارد....

چشمان منظر من....ای عشق...خیس است...

بمان و ثابت کن که خیسی چشمانم بیهوده نبوده....

بمان تا آن شیشه ی اشک را با همه ی وجودت تقدیمت سازم....

بمان و باور داشته باش که عشق امید می آفریند و امید ایمان را...

ای عشق... می ستایم معبودم را به خاطر وجودت...

تو نیز بمان و وجودت را به من ثابت کن...

ای عشق...یگانه بهانه ی بودنم را از من دریغ مساز...

که مجنونم به این بودن...

به این عشق....

به این نگاه....

کامرانم...

  

         با همه وجودم...

 

                نه یک لحظه سکوتم...

                              

                     نه یک لحظه نبودم...

 

 با همه وجودم دوستت دارم... 

 

 

هومنم...

وقتی صادقانه در چشمانت مینگرم...

وقتی مینگرم و در فکر فرو می روم...

می ترسم از سرنوشت بی رحم...

می ترسم از فراق دیدگانت...

می ترسم از فراق نجواهای عاشقانه ات...

ای دل...ای دل...میترسم از آتش نگاهش...

ای دل ... محزون می شوم از خنده های تلخی که آتشم می زند...

وقتی حرف از عشق می شود می ترسم...

میترسم از بیان عشقت...

می ترسم از این که ناگه چشم باز کنم و بینم هیچم...

بدون وجود تو هیچم....

ای عشق...چه کردی بامن؟

چه کردی با من که دگر هیچ ندارم...

سوزاندی مرا آن گونه که خاکسترم باقی نماند...

ای عشق...ببار به حال من...

به حال من بی نوا که نوایم را تو بردی...

ببار که گریستن به حال من به جاست....

ببار و ترسم را از نبودش...

ترسم را از نبودش بریز...

هر چند...هر چند که می دانم...

گر نباشد...من هم نیستم...

نیستم...

نیستم...

 

هومنم...

 

      عاشقانه...

 

               صادقانه...

 

                        بی بهانه...

 

دوستت دارم...

 

 

  

           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 17:15  توسط بهاره  | 

در روز بزم عشق...

sms day mah 89 اس ام اس ولنتاین 2011


 

ببخشید ، سایه ی من عاشق سایتون شده ، میشه همسایه شیم ؟

 _____ ********* _____

زیباترین شب زمین شب پر از نگاه تو / دعای من برای تو ، خدای من پناه تو .

_____ ********* _____

یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .

_____ ********* _____

یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .

_____ ********* _____

اول رخ به ما نبایست نمود / تا آتش ما جای دگر گردد دود / اکنون که نمودی و ربودی دل ما / ناچار تو را دلبر ما باید بود .

_____ ********* _____

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است / ماییم جای دیگر و او جای دیگر است / دیشب دلم به جلوه ی مستانه ای ربود / امشب پی ربودن دلهای دیگر است .

_____ ********* _____

بس که دلتنگم اگر گریه کنم میگویند / قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد .

_____ ********* _____

خیلی ها میگن دوری و دوستی ، ولی من میگم سخته زنده بودن وقتی دوری و نیستی !

شب است و در سکوت شب نشسته ام به خاطرت / و دلخوشم به این دلی که بسته ام به خاطرت / ببین چگونه مهربان طلسم کرده ای مرا / که از تمام قبله ها گسسته ام به خاطرت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:50  توسط بهاره  | 

عشق...عشق...عشق...

انجماد قلب ها را از خشک سالی چشم ها می توان فهمید ، چشمی که گریستن نمی داند ، زیستن نمی تواند .

.

.

.

زندگی مثل دیکته است ، هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم ، دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم ، غافل از اینکه یه روز داد می زندد ورقه ها بالا !
.

.

.

الهی زندگیت طعم عسل شه / دعای دشمنت هی بی اثر شه

ستارت تا ابد روشن بمونه / سیاهی راه خونت رو ندونه

الهی مرغ عشق آرزوهات / سر شب تا سحر یکدم بخونه . . .
.

.

.

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .

.

.

.

از جرم عشق گر پیش کسم راه نیست ، یا رب تو آگهی که محبت گناه نیست .
.

.

.

هر وقت نتوانستی کسی را فراموش کنی بدان هنوز تو در خاطرش هستی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 23:22  توسط بهاره  | 

دور اما خیلی نزدیک...

عشق یعنی با وجود زندگی

 

              دور از آداب مردم زیستن

 

عشق یعنی لحظه ای خندیدنُ

 

               سالها اشک ندامت ریختن

سلام...

عکساوفیلم تولدرو دیدین؟

دانلود کردین؟

دیدین فرشته ها چقدر ناز و دوست داشتنی شده بودن؟

حالا بریم سراغ داستان...

 

قسمت پنجم:

 

از زبان بهاره:

ساعت ۶ صبح بود .وقتی ساعت زنگ زد دوست داشتم پرتش کنم تو دیوار ولی بلند شدم و رفتم پایین...

وای...خدای من...خونه رو...چقدر نامرتبه....رفتم و میز صبحانه رو آماده کردم و ستاره رو هم از خواب بیدار

کردم...اونم مثه من چشماش باز نمی شد...ولی امروز روز اول دانشگاه بود واگر دیر می رسیدیم سر

کلاس زشت می شد.....تا ستاره دوش گرفت و لباسشو پوشید منم صبحونم رو خوردم و آماده شدم

تا ستاره بیاد و صبحونشو بخوره و بریم...وقتی ستاره اومد پایین:

بهاره:کجایی دختر...؟زود باش بیا صبحونتو بخور که دیر شد..

ستاره:تقصیر خودته دیگه...بی موقع مهمون دعوت کردی ...بیا...اینم نتیجش...جلسه اول کلاسه....هم

خواب موندیم...هم دیر میرسیم....

بهاره:خیله خوب حالا....به جای غر زدن بیا صبحونت رو بخور ...زود باش...

ستاره: صبحونه بخوره تو سرم..زودباش بیا بریم...

بهاره:ااااااااا؟یعنی چی؟میخوای حالت بد شه بیفتی رو دستم تو دانشگاه؟باید بخوری...

ستاره: نه ترس چیزیم نمیشه مامان بزرگ....زود باش دیر شد...

خلاصه با هزارتا جر و بحث رسیدیم دانشگاه .تا وارد شدیم سامان و پویا اومدن جلومون....یه سلام و

احوال پرسی مفصل با هم کردیم ...از وقتی ترم قبل تموم شده بود منو ستاره رفتیم ایران و دیگه

نتونستیم با اونارابطه داشته باشیم....اونا از دوستای دانشگاهیمون بودن...و یکی دوبارم حرف از

خواستگاری و ازدواج زده بودن که منو ستاره به بهونه های مختلف ردشون کرده بودیم...اونا پسرا خوبی

بودن ولی به درد منو ستاره نمیخوردن....حالا ....بگذریم ....بعد از اینکه وقت قانونی دانشگاه تموم شد

پویا و سامان منتظر منو ستاره موندن تا باهم شام بریم بیرون...خلاصه اون شب هم گذشت....۴ شنبه

شب بود و با ستاره داشتیم تی وی میدیدیم که موبایلم زنگ خورد:

بهاره: ستی قوربونت موبایلم کنارته...ببین کیه...حوصله ندارم جواب بدم....

ستاره: نوشته...چی؟...نوشته...."همه ی وجودم"

تا اینو گفت یه جیغ زدم و سرسع گوشیمو از ستاره گرفتم و جواب دادم:

بهاره: بفرمایید...

.....:سلام...حالتون خوبه....شناختین که..؟

بهاره:بله....مگه میشه نشناسم؟کامران جون خوبن؟

هومن:خوبه...سلام میرسونه....ببخشید مزاحمتون شدم میخواستم بپرسم کار پیدا کردین؟

بهاره:نه....چه طور مگه؟

هومن:رشتتون طراحی دکوره؟

بهاره: بله....ببخشید ...میشه بپرسم چرا؟

هومن: من واستون یه کار نیمه وقت پیدا کردم....که به دانشگاهتون هم برسید...

بهاره:جدی...؟ واقعااااااااااااااااااااا مرسی...حالا چی هست؟

هومن:طراحی دکوره...فردا ساعت ۵ عصر بیاین به این آدرسی که واستون اس ام اس میکنم....

بهاره:باشه..حتما....بازم ممنون....

هومن:خواهش میکنم....به ستاره جون هم سلام برسونید....

بهاره:حتما..خداحافظ...

هومن: خدا حافظ...

فردا بعد از دانشگاه با ستاره رفتیم به آدرسی که هومن به من داده بودرفتیم...سر ساعت ۵ اونجا 

بودیم...رفتیم طبقه بالا و زنگ واحد ۲ رو زدیم...تا در باز شد من اون شخص رو شناختم...و فهمیدم که

اون کاری که هومن واسمون پیدا کرده چیه...

بهاره: رامین زمانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رامین:بله...شما هم باید بهاره باشید و شما هم باید ستاره باشید....دوستای کامران و هومن...

درسته؟؟ بفرمایید...

اونجا یه استادیو بزرگ بود و در واقع محل کار کامران و هومن...با رامین به اتاق رامین رفتیم....اونجا پدرام

و کامران و هومن نشسته بودن و معلوم بود که منتظر ما بودن...با چشمایی مبهوت به کامران و هومن

نگاه می کردیم... 

پدرام:سلام....من پدرام هستم....از آشنایی با شما خوشحالم...

بهاره:بله به جا آوردم....

پدرام:جدی؟از کجا....

کامران: بهاره جون از فنای قدیمی ما هستن و حسابی همرو می شناسن...

پدرام: خوب...خانوما...پیوستن شما رو به گروه کامران و هومن تبریک میگم...شما می تونید از امروز

کارتون رو شروع کنید...

بهاره:راستش....راستش....منو ستاره خیلی غافلگیر شدیم...اصلا انتظار نداشتیم کاری که هومن جون

واسمون پیدا کردن این باشه......

پدرام:اینم جزء شیطونیای هومنه....باید بهش عادت کنید......

بهاره:ولی....ولی ....ما به زمان احتیاج داریم....منظورم اینه که ممکنه یکم طول بکشه تا منو ستاره

روش کار کردن دستمون بیاد...اون وقت...جلوی سرعت و پیشرفت کار شمارو نمیگیره؟

رامین خندید و گفت:نه......اصلا ... ما از شما که توقع نداریم یه شبه بشین دوتا طراح دکور عالی....

من به توانایی های شما جوونا اطمینان دارم...به هر حال به کار جدیدتون خوش اومدین.....

پدرام:حق با رامین...شما قراره که توی همون رشته ای که تحصیل کردین اینجا کار کنید ولی یکم فرق

داره...به جای طراحی دکور.....طراحی صحنه انجام میدین....تا سه هفته دیگه هم که تور کنسرتا شروع

میشه فرصت دارین...

منو ستاره در عین غافلگیری قبول کردیم....بعد هم راجع به بقیه ی چیزا مثله ساعت کار،حقوق و....

حرف زدیم....همون روز هم کارمون رو شروع کردیم....ساعت ۸ شب بود که برگشتیم خونه...اون شب

قرار بود با پویا و سامان شام بریم بیرون....رفتیم به یه رستوران ایرانی خوب...دور یه میز نشستیم و

مشغول حرف زدن از چیزای مختلف شدیم...می گفتیم....می خندیدیم....:

سامان(رو به ستاره):چه خوشگل شدی امشب..

پویا(رو به بهاره):مثه گل شدی امشب...

با گفتن این جمله توسط پویا هر ۴تاییمون خندیدیم....همین جوری که مشغول خندیدین و حرف زدن

بودیم ،شام هم میخوردیم...یه دفعه یه صدای آشنا گفت..:

....:سلام...

با تعجب برگشتیم....وای خدای من....انتظار همه چیزو داشتم به جز این یکی...کامران و هومن...اینجا...

اونم همین امشب....چه قدر بد شد....اه....اصلا دلم نمیخواست اونا مارو با ویا و سامان ببینن....با ستاره

رفتیم سمتشون...

بهاره: سلام...شما....اینجا....

کامران:راستش ما همین اان کارمون توی استدیو تموم شد....اومدیم شام رو از بیرون بگیریم....که تصادفا

شمارو دیدیم...

من که تازه متوجه نگاه های پرسش گرانه و البته با تجب زیاد پویا و سامان شده بودم گفتم:

بهاره:راستی ... یادم رفت معرفی کنم...سامان...پویا....کامران و هومن رو که حتما میشناسین؟ما از

امروز باهم همکار شدیم...

پویا و سامان با بی میلی تمام که می شد از چهرشون حدس زد اومدن و با کامران و هومن دست دادن

ستاره:ما هم امشب به دعوت سامان و پویا...اومدیم شام بیرون....

با گفتن این جمله حالت کامران یکم عوض شد و در حالی که دست هومن رو گرفته بود گفت:

کامران:خوب....پس ما مزاحمتون نباشیم....فردا استدیو میبینمتون....

ستاره:ولی....

کامران در حالی که هومن رو دنبال خودش می کشید گفت:

کامران:شب خوبی داشته باشید....

.

.

.

.

.

ببخشید اگه کم بود....

من این روزا خیلی گرفتارم ولی قول میدم قسمت بعدی رو زود زود آپ کنم....

فعلا بای...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 17:4  توسط بهاره  | 

عشق به معنای واقعی...

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)



 

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

 

زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

 

گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .
گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .
عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .

 

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)

 

 

 

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)



اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ، می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .
در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .
در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...
عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .
هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .
عشق عشق است ، از بین نمی رود .
کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .
مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .
لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .
طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .
قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .
شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .
عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .
بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .
همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .
کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .
بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.
چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟
عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .
عشق فرشته ای است در لباس هوس ...
هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .
هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .
عشق طریق مخصوص به خود را دارد .
نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .
ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .
اگر چیزی را دوست داری ... بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .
عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .
اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .
عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .
زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .
دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن ... بله ، آن ها کامل می شوند ... اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .
دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .
علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها ... عشق است .
هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .
عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .
تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .
عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .
هر کجا که عشق هست زندگی هست .
جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .
توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک
عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .
عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفتهاست .
عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .
تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .
به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .
در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !
عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.
آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .
اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .
عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .
عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .
عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .
اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟
بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .
فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .

اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.
امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.
گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟

 

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)




عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.
هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.
عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.
قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.
با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.
عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.
وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.
عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.
می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد.
عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).
عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.
قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.
عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟
کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.
وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.
معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.
عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.
عشق حقیقی ابدی است.
عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند.
تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.
به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.
شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.
عشق غذای روح است.
عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.
امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.
زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.
من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))
عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.
خدا عشق است.
عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.
با خودت و با عشق صادق باش.
صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند.
از زمانی که تو را ملاقات کردم *ما*نسبت به * تو*یا* من* سحر امیز تر شده است.
عشق لحظه ای است که تا ابد می ماند.
بزرگترین درس زندگی را بیاموز عشق: فراموشی و بخشش.

 

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:37  توسط بهاره  | 

می روم شاید فراموشت کنم....

 
 
 
 
 
 
من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:17  توسط بهاره  | 

تولد فرشته ها...

سلام....

این فیلم تولد کامران و هومن گلم در دبی هست....

هر کی دوست داره زود زود زود دانلود کنه....

دوستون دارم خیلی زیاد......فکر کردن اصلا نمیخواد...

 

http://kamran-hooman.org/downloads/Persis-%20KamranHooman-Official-Birthday-in-Sensation2010%28Quantum%29.mp4

اینم از عکسای تولدشون...من اینارو از سایتkamran-hooman.org گرفتم....

 

چون عکسا زیاد بود توی یه فایل به طور کلی جمع آوری کردم حتما دانلود کنید....:

 

http://www.kamran-hooman.org/images/phocagallery/Dubai05-birthday-nov24th,2010/dubai05-birthday-nov24th,2010.rar

 

این یکی هم عکساشون در مالزی همین امساله که اینم چون زیاده همرو در یک فایل برای دانلود

گذاشتم...دانلود کنید و حالشو ببرین....:

 

http://kamran-hooman.org/images/Zip/Dubai2010-Malaysia2010.rar

 

این یکی هم تیزر کنسرتشون در Oberhausen در ۱۹ مارچ یعنی یک روز قبل از عید نوروز هست:

 

http://kamran-hooman.org/downloads/Events/Arena.Oberhausen-19march2011.mp4

 

بازم از سایت http://kamran-hooman.org/     (بزرگترین سایت طرفداران کامران هومن)تشکر میکنم...

 

امیدوارم راضی بوده باشید...

 

منتظر نظراتون هستم گلای کامران و هومنی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:35  توسط بهاره  | 

چکیده ای از دریای سهراب...

 

فقط به یاد عشقام....

شعر زیبا از سهراب سپهری


که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:43  توسط بهاره  | 

خیلی ممنون...

سلام به همه ی دوستای گلم ...

می بینم که با تعطیلات دارین حال میکنین...

ایشاا...همیشه خوش حال باشید...

خوب توی این آپ میخوام از همه ی اون کسایی که اومدن توی این وب و نظر دادن تشکر کنم....

البته یه سری از اونا هستن که بیش از یک بار نظر دادن ولی من فقط یک بار ازشون تشکر به عمل

میارم....بازم میگم ممنون...

 

پریا جون======>>دوست عزیزم وبلاگ فوق العاده قشنگ و بااحساسی داری...ممنون که به وبم

اومدی و نظر دادی...منم به وبلاگ قشنگت رفتم و نظر دادم و....و لینکت کردم....

 

آقا رضای گل======>>دوست عزیز.ممنون که اومدی به وبم و نظر دادی منم به وب قشنگ و جذابت

اومدم و نظر دادم...و در ضمن بهت رای هم دادم...و لینکت کردم...

 

رزسیاه عزیز======>>ممنون دوست خوبم که به وبم اومدی و نظر دادی...از دیدن وبلاگت لذت بردم و

نظر دادم...در ضمن لینکت کردم...

 

آقا نادر گل======>>ممنون دوست عزیز که به وبم اومدی و نظر دادی...منم به وبت سر زدم...وب جالب

و پر محتوایی داری...

 

shomalshop.blogsky.com(اسمتو نمیدونم)...======>>ممنون عزیز که به وب من اومدی و نظر دادی

....من به وبلاگت سر زدم...منبع خوبی از سریالهای کره ای داری...

 

شیدا جووووون======>>دوست گلم...ممنون عزیزم که هر وقت آپ میکنم میای و نظر میدی....خیلی

خیلی خیلی دوست دارم ...من لینکت کردم....به خاطر داشتن دوست گلی مثله تو به خودم افتخار 

میکنم....بازم میگم دوست دارم

 

آقا محمد گل======>>ممنون دوست عزیز از این که به وب من اومدی و نظر دادی...من حسابی از

وبلاگ پر محتوات لذت بردم...امیدوارم  در تحصیل و  در همه ی مراحل زندگیت موفق باشی...

 

مثبت-اکتیو-پررنگ(المیرا جون)======>>ممنون عزیزم که به وب من اومدی و نظر دادی...خوش حال

 میشم اگه بازم بیای و سربزنی...دوست دارم

 

لازم دات کام عزیز(اسمت رو نمیدونم)======>>ممنون عزیز که به وب من اومدی و نظر دادی...

 

افسانه جوووون======>>ممنون عزیزم که به وب من اومدی و نظر دادی....منم هر روز به وبت سر

میزنم و نظر میدم...اینقدر وب قشنگی داری که دلم نیومد لینکت نکنم....دوست دارم عزیزم....

 

الهام جوووون(عمه ی گلم)======>> ممنون عزیزم که به وب میای و نظر میدی....دوست دارم

خیلی زییییییییاد فکر کردن اصلا نمیخواد.....

 

آقا عرفان گل=====>>ممنون دوست عزیز که به وب من اومدی و نظر دادی...منم به وبت سر زدم...

 

سپیده جون======>>ممنون عزیزم که به وب من اومدی و نظر دادی....دوست دارم..

 

خوب اینم از تشکرا....

بالاخره تموم شد....

راستی به احتمال ۹۰ درصد تا چند ساعت دیگه عکسای تولد کامران و هومن رو آپ میکنم....اون ۱۰

درصد هم قول نمیدم چون ممکنه اتفاقی بیافته و نتونم....ولی به احتمال زیاد آپ میکنم...

فعلابای تا بعد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 18:51  توسط بهاره  | 

تلخ اما شیرین...

به سنت قدیمیا واسه شما زدم به چوب

 

         الهی که همین جوری همیشه باشید خوبِ خوب

 

من چی بگم واسه شما فرقی نداره خبرم

 

         همون جور عاشق شمام همون جوری دربه درم

 

سلام....

خسته نباشید....

توی آپ قبلی قول داده بودم که این آپ با عکسای تولد کامران و هومن میام ولی چون چند روزه داستان

رو آپ نکردم اول داستان رو می نویسم و انشاا...توی آپای بعدی بهتون قول میدم که حتما ... حتما...

عکسارو واستون بذارم....دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره...

خوب اینم از ...

 

قسمت چهارم:

 

تا در اتاق باز شد بهاره سریع از روی پای من بلند شد....ازترس رنگش یه دفعه شد مثله گچ دیوار...صدای

قلبشو می تونستم از همین فاصله بشنوم....ستاره اومد توی اتاق...با دیدن من اونم توی اتاق بهاره جا

خورد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت:

ستاره:اااا...سلام....شما اینجایید آقا هومن؟ببخشید...من نمیدونستم وگرنه در میزدم ...بهاره به من

چیزی نگفته بود...معذرت میخوام.

با خنده جوابشو دادم

هومن:سلام...خواهش میکنم....من بدموقع مزاحم شدم...اومدم کیف پولی بهاره خانوم روبدم که ایشون

دیگه نذاشتن من برم...حالا هم که حسابی زحمت کشیدن...

ستاره:دستون درد نکنه...زحمت کشیدین...بهاره ست دیگه....غیر ممکنه ازجایی که برمیگرده یه چیزیش

یادش نره....در هر صورت ما خیلی خوشحالیم که امروز در خدمتتون هستیم.......ببخشید.....بهاره چند

لحظه میای پایین؟کارت دارم...

بهاره از من عذر خواهی کرد و با ستاره رفتن پایین.بعد از رفتن اونا من دوباره محو تماشای اتاق بهاره

شدم.باورم نمیشد یه نفر اینقدر عاشق منو کامران باشه....ولی به نظر دختر خیلی مهربونی میاد....

اه...خدایا من چم شده؟....نه....دیگه نمیخوام به یکی دل ببندم...همش می ترسم مثه دفعه قبل بشه...

اصلا ولش کن.بلند شدم و سر وضعمو مرتب کردم و رفتم پایین...تا نشستم زنگ در رو زدن.....

از زبان کامران:

کامران:سلام

ستاره مثله این که انتظار دیدن منو نداشت...خیلی تعجب کرده بود...

ستاره: سلام ...

کامران:ببخشید مزاحمتون شدم

وبعد دسته گل رو گرفتم سمتش

ستاره: نه....نه...این چه حرفیه...ببخشید من یکم غافلگیر شدم....آخه تازه رسیدم خونه....اول آقا هومن

حالا هم شما...یکم شکه شدم....بهاره به من چیزی نگفته بود

در جوابش لبخند زدم . بعد صدای بهاره امد:

بهاره:ستارررررررررررره...کیه؟

ستاره:آقا کامران هستن...

بهاره:پس چرا دعوتشون نمی کنی بیان داخل؟

ستاره از جلوی در رفت کنار:

ستاره: بفرمایید....ببخشید....

وقتی وارد خونه شدم زیبایی خیره کنندش منو جذب کرد...خیلی جمع و جور ولی خیلی قشنگ بود....

وقتی رسیدم به بهاره تازه متوجه شدم که چرا هومن اینجا موندگار شده....!!!!!بهاره یه زیبایی خاصی

داشت که به دلیل آرایش نبود...نمیدونم چی بود....هرچی بود زیبایی ظاهری نبود....!!!!یه راست رفتم و

نشستم کنار هومن:

هومن:تو هم تو کف خونشون موندی؟واقعا آدمو مست میکنه....

کامران:آره ...واقعا خونشون قشنگه...کوچیکه ولی اینقدر قشنگ دکوراسیونش رو چیدن که کوچیکیش

به چشم نمیاد....بهاره رو دیدی؟

هومن:نه...فقط خودت دیدی....خوب معلومه دیوونه....این چه سوالیه می پرسی؟

کامران: منظورم این نبود....منظورم از رفتار و ظاهر مناسب و خوبش بود....

هومن:چیه...نکنه چشت رو گرفته...میخوایی همین الان برم برات خواستگاری؟

کامران:نخیرم منظورم از اون نظر نبود....اه تو چرا همش یه برداشتای دیگه میکنی؟منظورم از متانت و

خانومیش بود....اونم به چشم یک فن یا یک دوست...یا حتی یه خواهر کوچیک تر...مثه کتی...راستی

این لباسا از کجا؟شیطون تو این یه ساعت چی کار کردی...؟

هومن:هیچ کاری نکردم آقای فضول...اینا هم هدیه بهاره ست صبر کنی میفهمی...

مشغول حرف زدن با هومن بودم که یه دفعه بهاره صدام کرد:

بهاره: ببخشید آقا کامران...

کامران: جانم...

بهاره: راستش منو و ستاره امروز صبح که رفته بودیم خرید یه سری هدیه ی ناقابل هم برای شما و آقا

هومن گرفتیم...میدونم خیلی کمه...شایدم خوشتون نیاد ولی قابل شمارو نداره....فقط به عنوان یه

یادگاری میتونه باشه...

کامران:بله...هومن گفت شما زحمت کشیدین ولی قبل از اون که خجالتم بدین میشه یه خواهشی

ازتون بکنم...؟

بهاره:البته...

کامران: من و هومن ، کامران و هومن هستیم نه آقا کامران و آقا هومن...

هومن:کامران درست میگه...تو شناسنامه من فقط هومن و تو شناسنامه کامران فقط کامران...دیگه

پیشوند آقا نداره...مگر اینکه داشته باشه و ما خبر نداشته باشیم...

من خندیدم و بعد با سر حرف هومن رو تایید کردم و گفتم:

کامران:پس لطفا از این به بعد ما رو همون کامران و هومن صدا کنید...

بهاره و ستاره خندیدن و همزمان باهم گفتن:

ستاره و بهاره:چشم....

بعد بهاره یه بسته رو داد دست ستاره و با سرش به من اشاره کرد و گفت:

بهاره: خوب ...ستاره جون زحمتش رو بکش...

ستاره : نه بهاره جون ...وقتی یکی از فنای کامران و هومن اینجاست من همچین جسارتی نمیکنم...

بهاره: نظر لطفته ...ولی من مال هومن جون رو دادم شما هم مال کامران جون رو بده...

من و هومن از تعارف و حرف زدنای بامزه ی این دوتا خندمون گرفته بود...ستاره یه نگاه شیطون به بهاره

کرد و اومد طرف من و گفت:

ستاره:قابل شمارو نداره...

کامران:واوووو......مرسی خانوما واقعا زحمت کشیدین....

بعد بسته رو باز کردم و دیدم یه کت و یه پیرهن مثله کت و پیرهن هومن توی بستس....حالا دلیل حرف

هومن رو می فهمیدم.....منم رفتم کت و پیرهن رو عوض کردم و اومدم پایین و مشغول حرف زدن با هومن

وبقیه شدیم...چند ساعتی رومشغول گپ زدن بودیم....اینقدربه هر ۴تاییمون خوش گذشت که نفهمیدیم

چه جوری زمان گذشت....یا هومن شوخی میکرد یا بهاره....این دختر اصلا کم نمی آورد...خود هومن هم

تعجب کرده بود، آخه تا حالا کسی پیدا نشده بود که اینقدر پا به پاش پیش و بره و از همه مهم تر کم

نیاره...:

کامران:خودمونیما هومن....جون من تا حالا کسی نتونسته بود پا به پات پیش بیاد....ایول بهاره....خوشم

اومد خوب روشو کم کردی...

هومن:خسته نباشی کامران جون واقعا که اینقدر طرفدار داداشتی....ببینم تو شریک دزدی یا رفیق

قافله؟

کامران:هیچ کدوم...ولی نباید از حق گذشت...انصافا بهاره خوب جوابتو میده...

بهاره: بلند شم برم شام رو بکشم تا این دوتا برادر بلند نشدن یقه همو بگیرن....بابا بیخیال...چرا اینقدر

الکی با هم جر و بحث می کنید؟

بعد بهاره و ستاره رفتن تا شام رو بکشن...بوی خورشت سبزی و فسنجون همه ی خونرو برداشته بود...

وقتی شام کشیده شد با کمک هم میز رو چیدیم و نشستیم تا شام بخوریم...

کامران:به به..میگم هومن انگار بد نشد بیوگرافیمون رو پخش کردیم...

هومن:آره به خدا...اگه بدونی چه قدر هوس فسنجون کرده بودم...واقعا دستتون درد نکنه...الحق که دختر

ایرونیید...اگه تا الان یه ذره بین انتخاب یه دختر ایرونی با یه دختر خارجی مردد بودم الان دیگه یقین پیدا

کردم که حتما باید دختر ایرونی رو انتخاب کنم....

بهاره: نوش جونتون...ولی نخورده میدونم که به پای دستپخت مامانتون نمی رسه...

کامران:این چه حرفیه...به نظر من دستپخت زن ایرانی با همه ی زنای دیگه فرق میکنه....حالا فرقی نمی

کنه که دستپخت کدومشون باشه....در ضمن....بااین کاری که امشب کردید من فکرکنم دیگه ازفردا هومن

دور غذاهای منو خط بکشه...

هومن: دقیقا...خوشم میاد با اون عقلت لا اقل این یکی رو درست گفتی....از فردا ظهر ها میام اینجا غذا

میخورم بعد میام خونه....

کامران:یخ نکنی خوشمزه...میخوای اصلاخونمون روبفروشیم بیایم همین بغل خونه بگیریم که دیگه نخوای

مسافت الکی طی کنی...

هومن: آخ....که اگه میشد چی میشد...از همین فردا دو ساعت آخر رو از پدرام مرخصی میگیریم میام

دنبال خونه...چطوره؟

کامران:عالیه...هومن...ببینم بهاره توی این فسنجون چی بود؟

بهاره که از خنده قرمز شده بود گفت:

بهاره:به جون خودم هیچی...

ستاره: قدمتون رو چشم هر وقت خواستید تشریف بیارید ولی تو رو خدا  مراعات مارو هم بکنید...از وقتی

اومدین ما رو دارین یه بند می خندونین...بابا مُردیم...

خلاصه با شوخی و خنده غذا مون رو خوردیم...هر کاری کردیم که توی شستن ظرفا بهشون کمک کنیم

نذاشتن...بعد از اینکه میز رو جمع کردیم...نشستیم ...چند لحظه بعد هم ستاره در حالیکه دسته بهاره رو

میکشید با خودش می آورد اومدن پیش ما....:

ستاره:میشه یه خواهشی بکنیم...

منو هومن با هم گفتیم:

کامران و هومن:بفرمایید...

ستاره:میشه افتخار بدید و یکی از شعرای قشنگتون رو برامون بخونید؟

منو هومن که از این درخواست ستاره تعجب کرده بودیم به هم نگاهی کردیم وبرای اینکه کمی از زحمتای

امروز اونارو جبران کنیم قبول کردیم...رفتیم و کنار شومینه نشستیم....شومینه نزدیک پنجره بود و یکم

اون ور تر شومینه یه پیانو مشکی که از تمیزی برق میزد قرار داشت....بهاره نشست پشت پیانو و ستاره

هم گیتار رو بر داشت و نشست کنار شومینه...منو هومن هم نشستیم روبه روی ستاره....روی دوتا

مبل راحتی قرمز رنگ که پارچه ش از مخمل بود...

کامران:شما مگه پیانو گیتار بلدین؟

بهاره:راستش یه توی ایران یه دوره ای دیدیم...ولی به پای شما نمی رسیم...

هومن:پس حالا که اینجور شد واجب شد که ما حتما یکی از آهنگارو  بخونیم....

کامران: حالا چی دوست دارین واستون بخونیم؟

بهاره و ستاره یه نگاهی به هم کردن و همراه با خنده شرو ع کردن و به خوندن و همراه اون بهاره پیانو

کیزد و ستاره هم گیتار:

بهاره و ستاره:این جمله من....دوست دارم خیلی زیاد....

با این کار اونا منو هومن هم همراهشون شروع کردیم به خوندن...وقتی ما شروع کردیم اونا دیگه نخوندن

و فقط نواختن...اونقدر لحظه قشنگی بود که وصف ناپذیر بود....بعد از اینکه تموم شد هر ۴تاییمون دست

زدیم...

ستاره:ممنون...واقعا ممنون...حالا فقط یه درخواست دیگه دارم....اینو قبلا با بهاره هماهنگ کرده بودم

ولی این یکی رو که میخوام الان بگم با بهاره هماهنگ نکردم...بهاره شاعره....

تا ستاره این حرفو زد بهاره برگشت به سمتش و بهش نگاه تندی همراه با تعجب کرد ولی ستاره به

حرفاش ادامه داد:

ستاره: شعرای خیلی قشنگی میگه و براشون آهنگ سازی میکنه حالا میخوام یکی از اونارو براتون

البته با همکاری خودش براتون بخونم...شرط می بندم که خوشتون میاد...

بهاره : ولی ...

ستاره:اگه بگم به خاطر کامران و هومن چی؟

بهاره با شنیدن این جمله قرمز شد و سریع برگشت سمت پیانو و شروع کرد یه نواختن...کمی بعد هم

ستاره گیتار زدن رو شروع کرد و بعد همراه با اون نوای دلنشین خوند...

به ستاره خیره شدم...خیلی قشنگ میخوند و خیلی هم قشنگ میزد...از هم مهم تر یه چهره ی آروم

داشت و خیلی با آرامش با همه چیز برخورد می کرد...یه نگاه هم به بهاره کردم...داشت آروم آروم اشک

می ریخت...بی صدا...چشماشو بسته بود و فقط دستاش روی پیانو حرکت میکرد...و بعدیه نگاه به هومن

انداختم که با حالت خاصی بهاره رو نگاه میکرد...اصلا توی باغ نبود...انگار اونم داشت به یه چیزی فکر می

کرد...سبک این آهنگ یا بهتره بگو شعر بهاره مثله سبک آهنگ منو ببخش بود ولی میتونم بگم خیلی

عاشقونه تر...وقتی آهنگ تموم شد براشون دست زدیم...

کامران:فوق العاده بود...صدای خیلی قشنگی دارید...

هومن روشو کرد به بهاره که مشغول پاک کردن اشکاش بود و حرف منو کامل تر کرد:

هومن: و احساس قشنگی...

کامران: پیانو و گیتار هم که دیگه...

ستاره: لطف دارین...در برابر صدای قشنگ شما هیچی نبود

کامران:خودتون رو دست کم نگیرید....بالاخره هرچیزی باید از یه جایی شروع بشه...

هومن همون جور به بهاره خیره مونده بود...احساس میکردم بهاره خجالت میکشه ...

هومن: مثه عشق...

همین موقع محکم زدم به پای هومن...انگار تازه متوجه شده بود که چه حرفی زده...اومد خودشو جمع و

جور کنه :

هومن:ااااا...کامران فکر نمی کنی یکم دیره؟؟؟البته فقط یکما...۶ ساعت دیگه باید بریم استادیو....

کامران:مگه ساعت چنده؟

بهاره با خنده گفت:

بهاره: یک

منم برای اینکه یکم جو رو عوض کنم گفتم:

کامران: یک ظهر دیگه؟

هومن: خانوما عذر میخوام.داداش من وقتایی که دختر ایرونی می بینه روز و ماه و سال و ساعت ازدسش

در میره...مگه نه داداشی؟

کامران:ای شیطون...تو کی میخوای بزرگ شی؟

و همین جور که با هم حرف میزدیم هومن رو سمت در خونه هُل میدادم...با بهاره و ستاره خداحافظی

کردیم به خاطر همه چی ازشون تشکر کردیم و با بدرقه ی اونا هر کدوم سمت ماشینه خودمون رفتیم

و به سمت خونه حرکت کردیم...

.

.

.

.

خوب...همگی خسته نباشید....

دوستان حتما راجع به داستان نظر بدین ....دوست دارم از نظراتون استفاده کنم و بهترش کنم....

قول میدم زود به زود داستان رو آپ  کنم...

به امید دیدار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 2:4  توسط بهاره  | 

ای مهربون عاشق...

ای مهربون عاشق



 

در کوچه پس کوچه های شهرغم گم شده بودم ناان به دنبال طنین صدای گرم و پرمهرت
به شهر تو رسیدم ،به شهر پر از عشق و صداقت.
تو معنای واقعی دوست داشتن را با صبوری به من آموختی. تو مرا به باور رساندی به باور
آن همه عشق و زیبایی.
ای مهربون عاشق تو خود زندگی هستی ،من عاشق تر از همیشه دیده در انتظارم. بی تو این
قلب عاشق من بی قراره ،ای هم نفس چقدر زیباست با تو نفس کشیدن.
ای نازنین ترین یار بین من و عشق تو فاصله ای نیست.عشق تو در خاطر من است من زنده ام
به یاد تو. ای مهربون عاشق همیشه با من بمان، همیشه با تو هستم چون سایه لحظه لحظه در
کنارتم. در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم.
دوست داشتن را در چشمان عاشقم بخوان وجود تو و گرمای صدایت به من خسته زندگی
می بخشد.
می پرستمت تویی که وجود منی،میخوام تا ابد با تو باشم برام فرق نمیکنه کجا باشم فقط
با تو باشم. می خواهم دستهایم را در میان دستانت بگیری تا برای کبوترهای قلبمان آشیانه
محبت را بنا سازیم. هر بار که موسیقی دلنشین لبانت آواز عشق را سر داد،قناری قلبم
عاشق تر از همیشه شد.
می خواهم لحظه ای را که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم از عشق تو از داشتن
تو اشک شوق ریزم. منتظر لحظه ای هستم که تو را در آغوش گیرم و با تمام وجودم عشقم و
قلبم را به تو هدیه کنم. دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی.
می خواهم تو آفتابم باشی و من قول میدهم بارانت باشم. وقتی نیمه شب تنهاترم توهمچون
ماه می تابی بر چشمان ترم.
تویی مونس شبهای دلم ،یادگار روزهای شیرین من با تمام وجود دوستت دارم.

 

ای مهربون عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:2  توسط بهاره  | 

عکس

سلام

این دفه چندتا عکس گذاشتم..مختص طرفدارای کامران و هومن...ممکنه قدیمی باشه...به بزرگی خودتون

ببخشید

در ضمن من این عکسای قشنگو از وبلاگ آندیا جون

(www.kamran-kh-hooman.mihanblog.com)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در ضمن دوستای خوب کامران وهومنی.....

با دوماه تاخیر ، در همین ماه سعی میکنم مجموعه ی عکسای تولد کامران و هومن (عکسای امسال)در

دبی رو براتون بذارم.

نظر راجع به عکسا یادتون نره.

بای تا بعد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 2:22  توسط بهاره  | 

بهانه...

سلام........

تنها بهانه برای شروع هر نامه....

یه بهانه....فقط یه بهانه کافیه که همه زندگیت عوض بشه.....

ولی وقتی چشماتو باز کردی ببینی هیچی نداری.....نه گذشته رو....نه آینده ای رو که معلوم نیست

اصلا میاد یا نه....

چقدر سخته با یه نگاه همه زتدگیت توی یه ثانیه عوض بشه....

ولی قشنگه.....شیرینه....لذت بخشه....

اون موقع وقتی همه چیزو از دست میدی فقط یک چیز برات میمونه.....

که برای نگه داشتنش خیلییییییی تلاش می کنی.....

اون موقس که حاضری حتی نداشته هاتو هم بدی....ولی ...ولی فقط اونو داشته باشی....

اینجا فقط امید نگه ت میداره.....

فقط امید بهت یاد میده که چه جوری ازش نگه داری کنی تا وقتی که موقش برسه....مثله یه مادر....

این موقع فقط دوحالت داره....

از این دو حالت خارج نیست.....

یکیش اینه که یا می رسی.....یکی دیگشم اینه که نمی رسی....

گاهی اوقات ممکنه رسیدنه خیلییییییییی تلخ تر از نرسیدنه باشه....

اونم وقتیه که برسی و بفهمی دیگه از این به بعد داشتنش کار سختیه....برسی و بفمهی ممکنه دیگه

هیچ وقت ....هیچ وقت نداشته باشیش و تو حسرت داشتنش تا آخر عمر بمونی....واین یعنی:

 

لذتی که در فراق است،در وصال نیست...

 

سخت تر اونه که بخوان ازت بگیرنش...چون نمیدونن یا نمی فهمن که تو همه ی زندگیت روبرای داشتنش

معامله کردی....اونم با کی....با سرنوشت...با بازی سرنوشت.....

اون وقته که همه روز و شبت ترس از ازدست دادنش میشه ...ترسی که میتونه تا حد مرگ هم پیش بره..

چون همه ی زندگیتو....همه داشته هاتو....باهاش معامله کردی....سخته که یه دفعه بخوان همه چیزو که

همه چیزته ازت بگیرن....

ولی تو ...من...یا هر کسه دیگه که این کارو کرده...قبول کردیم....تعهد دادیم...مُهر دلمون رو روش زدیم...

توی دفتر زندگیمون ثبتش کردیم....ضامنمونم که خدا شده....وقتی معاملت تموم شد....وقتی کار از کار

گذشته...اون وقته که دیگه جنس فرخته شده پس گرفته نمی شود....حتی ۲۴ ساعت هم برای تعویضش

فرصت نداری....ممکنه اولش سخت باشه...ولی عادت هم نمیشه ....چون....چون....

 

عشق با عادت فرق داره...

 

حالا باید عقل رو قاضی کرد...یکی از همون چیزایی که برای به دست آوردن عشق خواسته یا ناخواسته

معاملش کردیم....حالا باید ازش خواست تا یه قاضی بی طرف بشه....بین فروشنده و خریدار....

بین عاشق و معشوق....یه قاضی بی طرف بشه و بگه .....

 

آیا در نبودش...هنوز ...هنوز....بهانه ای هست؟

 

بهانه ای برای زنده بودن....

 

بهانه ای برای عاشق بودن....

 

بهانه ای برای عاشق شدن....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 22:53  توسط بهاره  | 

اونایی که میخواستم...

چشم هایم باز بارانی شدند

 

             قلبم اما گشت دریایی زعشق

 

دل گذشت از کوچه های خاطره

 

            روح شد مضمون و معنایی ز عشق

 

سلام......

خسته نباشید دوستای گلم....گرچه امروز اولین روز هفته بود....

خوب دوست دارم وقتهایی که میخوام برای آپ کردن داستانها بیام فقط از داستان ها بنویسم و چندتا هم

 عکسای جدید یا قدیمی از کامران و هومن....فقط به این امید که شاید....شاید....شاید ....اونم نیم در

هزارم یه وقتی طرفای وب من پیداشون بشه.....

بگذریم ....

بریم سراغ.....:

قسمت سوم:

وقتی در باز شد چهره ی بهاره رو دیدم.از این که نفس نفس میزد فهمیدم فهمیدم با سرعت هرچه تمام

تر اومده تا در رو باز کنه....اونم با دیدن من یه لحظه خشکش زد ولی انگار لبخندی که بهش زدم باعث

 شد به خودش بیاد :

بهاره: ببخشید....سلام..

هومن:نه خواهش میکنم....مثله این که بد موقع مزاحم شدم؟

بهاره از جلوی در رفت کنار و منو به داخل خونه دعوت کرد:

بهاره: این چه حرفیه...راستش وقتی در رو باز کردم یکم جا خوردم....فکر کردم ستاره س..

هومن: معذرت میخوام ولی ظاهرا شما دیشب کیف پولیتون رو توی ماشین من جا گذاشته بودید...منم

آوردم که بهتون بدم...بفرمایید...

بهاره: دستتون درد نکنه...اتفاقا صبح رفته بودم خرید خیلی دنبالش گشتم دیگه داشتم نا امید می شدم

از پیدا کردنش....در ضمن بابت دیشب هم خیلی ممنون....حسابی زحمت کشیدین..

هومن:ببینم...عادت همه ی ایرانیاست که اینقدر تعارف کنن...؟بابا ما هم ایرانی هستیم....ولی دیگه این

جوری نیستیم...

بهاره:راستش....نمیدونم....به هر حال بازم ممنون...

هومن: خوب من دیگه برم...

بهاره: کجا...؟

هومن: کامران خونه منتظره....باید زور برگردم...

بهاره: نه....یعنی نمیذارم برید...حالا که اومدین...نه...غیر ممکنه..

من بهش یه لبخند زدم...بیچاره دست و پاشو گم کرده بود :

هومن: ایشااا...یه وقت دیگه با کامران مزاحمتون میشید....ما تازه هم وطنامون رو پیدا کردیم...به این

سادگی دل نمیکنیم...

بهاره: اختیار دارید.ولی شاید باورتون نشه..میخواستم همین الان بهتون زنگ بزنم و واسه شام دعوتتون

 کنم که خودتون زحمت کشیدین و اومدین....حالا چه بهتر...زنگ بزنید به آقا کامرات تا ایشون هم تشریف

 بیارن و تا شام یه چند ساعتی دور هم باشیم...

هومن: ولی من به کامران گفتم که زود بر میگردم...باشه واسه یه وقت دیگه...

بهاره که انگار ناراحت شده بود و دیگه داشت از راضی کردن من منصرف می شد با صدایی آهسته تر از

قبل:

بهاره:هرجور خودتون می دونید....ولی من تدارک کلی غذا دیده بودم...الان همش توی آشپز خونس.اگه

باور نمی کنید خودتون بیاین ببینید...

هومن:من اصلا قصد ناراحت کردن شمارو نداشتم...باشه...قبول میکنم ولی باید به کامران زنگ بزنم.

بهاره از شنیدن این حرف من خیلی خوشحال شد،این رو از توی چشماش میتونستم بخونم....راستی

چه چشمای قشنگی داره....توی چشماش غرق شده بودم که یه دفه بهاره گفت:

بهاره: اگه اجازه بدین من چند لحظه میرم بالا و برمیگردم..

هومن:نه خواهش میکنم راحت باشید....ببخشید مزاحمتون شدم...

اون رفت و منم به کامران زنگ زدم و با کلی بدبختی راضیش کردم که خودش رو تا یک ساعت دیگه

برسونه که قبول کرد..منم مشغول تماشای خونه شدم....چه خونه ی قشنگی دارن...یه خونه ی دوبلکس

و جمع و جور...خیلی ساده دکوراسیونش چیده شده بود ولی فوق العاده زیبا بود...اصلا نمی فهمیدم

دارم کجا میرم.زیبایی خونه مستم کرده بود...از پله ها رفتم بالا تا رسیدم به اولین اتاق..نا خودآگاه در

اتاق رو باز کردم....ای وای....پسره ی دیوونه....نزدیک بود از خجالت آب بشم برم تو زمین که یه لحظه

چهره ی خندان بهاره رو دیدم :

هومن: من...من...واقعا ببخشید....اصلا حواسم نبود...محو دکوراسیون زیبای خونتون شده بودم....چقدر

خونه ی قشنگی دارید...بابت اینکه بدون اجازه در اتاقتون رو باز کردم معذرت میخوام...

بهاره:نه...اشکالی نداره....راجع به زیبایی خونه هم باید بگم قابل شمارو نداره....

بهاره جلوی آینه ایستاده بود یه تی شرت آبی روشن و شلوار لی پوشیده بود و یه آرایش ساده ای هم

کرده بود ظاهرا مشغول درست کردن موهاش بود....چقدر این دختر ساده بود....ازم خواست که وارد اتاق

بشم.رفت تو....وای ....اینجا چه خبره.....روی یکی از دیواراش یه عکس سرتاسر از منو کامران بود...

معلوم بود واسه ی این کر پول زیادی خرج کرده....اتاقش برخلاف اتاق من مرتب بود ولی دکوراسیونش هم

خیلی زیبا چیده شده بود.در افکار خودم غرق بودم که یه دفه دیدم بهاره صدام میکنه:

هومن: هان...یعنی بله...؟.

بهاره که از خنده ریسه رفته بود گفت:

بهاره:ببخشید مزاحم خلوتتون شدم....راستش امروز صبح که با ستاره رفته بودیم بیرون یه چندتا هدیه

 ناقابل واسه شما و آقا کامران گرفتیم.

بعد یه بسته رو که خیلی قشنگ تزیین شده بود و روی جلدش بزرگ نوشته بود

I love you داد به من.من که حسابی از این کارش غافلگیر شده بودم گفتم:

هومن:ممنون...چرا زحمت کشیدین...

بهاره:چیز خاصی نیست برای یادگاریه...امیدوارم خوشتون بیاد ....و اندازتون باشه...راستی من به

فروشنده گفتم که اگه اندازتون نبود میبرم و عوضش میکنم...من میرم بیرون شما راحت بپوشیدش...

امیدوارم اندازتون باشه...

اصلا نفهمیدم که توی این چند ثانیه آخر چی شد ولی وقتی به خودم اومدم فهمیدم که یه بسته تو

دستمه و بهاره هم از اتاق رفته بیرون...بسته رو باز کردم...واووو خدای من...چه کت قشنگی....یه پیرهن

سفید هم کنارش بود...همه مارک و اصل...سریع پیرهن و کت رو پوشیدم..اندازه اندازم بود...اصلا انگار

واسه خودم دوختنش... بعد بهاره رو صدا کردم اونم وقتی اومد تو تعجب کرد:

بهاره:چه قدر بهتون میاد...اصلا انگار از اول برای شما دوختنش...خوشحالم که اندازتونه..

هومن:سلیقتون حرف نداره....ولی حسابی خجالتم دادید...

بهاره: گفتم که فقط واسه یادگاریه...امیدوارم اندازه آقا کامران هم باشه...

هومن: میشه ازتون یه خواهشی بکنم؟

بهاره: حتما...

هومن: میشه موهای  منم درست کنید؟

بهاره خندید.

بهاره:البته...ولی من زیاد تو این کارا وارد نیستم..ممکنه جالب نشه ها...

هومن: اشکالی نداره...فقط میخوام از این بهم ریختگی بیرون بیاد...

من نشستم روی صندلی جلوی آینه و بهاره مشغول درست کردن موهای من شد...وقتی رسید به جلوی

 موهام یه لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد...یه لحظه احساس کردم چقدر عاشق این چشام....تا چند ثانیه

به هم دیگه خیره شده بودیم نمی دونم چی شد که یه دفه بهاره تعادلش رو از داست داد و افتاد روی

پاهای من:

هومن: حالت خوبه؟چرا یه دفه اینطوری شدی؟

بهاره:معذرت میخوام پات درد گرفت....نمیدونم امروز چرا اینجوری شدم...همش سر گیجه دارم...فکر کنم

به خاطر اینه که از دیشب تا حالا هیچی نخوردم....

هومن: خوب برم ژایین یه چیزی بخور وگرنه تا شب حالت به هم میخوره.

بهاره اومد از روی پاهام بلند شه که با صدایی که نمیدونم خودم بودم یا کسه دیگه به جای من میگفت

ناخودآگاه گفتم:

هومن: میشه یه لحظه صبر کنی...؟

بهاره: ولی آخه...پاهات درد میگیرن.

همین موقع یه دفه در اتاق باز شد.....

.

.

.

.

خوب دوستای گلی که دوست دارن ادامه داستان رو بدونن چی میشه باید یک صبر کنن....

به خدا الان اصلا وقت ندارم....

باید برم....

پس فعلا بای تابعد

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:6  توسط بهاره  | 

من همینم...

سلاممممممممممم.عصر جمعه همگی بخیر....

از اینکه یه عده سعی دارن منو عوض کنن خندم میگیره....

من نمیدونم ....نمی دونم واقعا با خودشون چه فکری میکنن؟

از اینکه دلشون می خواد منم یکی بشم مثله خودشون نفرت دارم....

دلم میسوزه برای خودم و امثال خودم که حتی حق تصمیم گیری واسه واسه خودشومونم نداریم...

واقعا چه دلیلی داره که ما هم باید مثله دیگرون زندگی کنیم؟چه دلیلی داره که خودمون نباشیم؟

چه دلیلی داره عشقمون رو فراموش کنیم اونم فقط به خاطر اینکه دیگران میخوان؟

همین دیگران اگه الان خیلی دلشون واسه من میسوزه الان نباید به این فکر می افتادن.....

باید ۹ سال پیش که هنوز بچه بودم و خام واسم دل می سوزوندن...نه الان که دیگه زمین تا آسمون با

بهاره ی ۹ سال پیش فرق دارم....

همین دیگران نمی فهمن که من به اندازه کافی غم و ناراحتی دارم ولی به جای اینکه تسکینش بخشن

بیشترش میکنن...

نمی خوام....خدایا....نمیخوام....این زندگی رو که بدون عشق باشه نمی خوام....

الان دیگه نمیتونم ....دیگه نمی تونم فراموش کنم که چه به من گذشته....نمی تونم عشقام رو فراموش

 کنم....

خدایاااا....تو بگو....من چه جوری به این دیگران بفهمونم که من عاشق عشقامم.....

عاشق این زندگیم که به قول خودشون هرچند خالی از اوناس ولی برای من شیرینه چون هر لحظه با

یادشون خلاء زندگیمو پر میکنن....عاشق این زندگیم که اگه حتی یه روز هم بهم روی خوش نشون نداد

لااقل دونفر رو بهم داد که نبودشون الان دیگه غیر ممکنه....دونفر رو که برای ثانیه به ثانیه دیدارشون جون

می دم....با یه نگاهشون می میرم....همون نگاه هایی که۹ سال پیش منو به این روز کشوند.....

این عشق واسه من مقدسه....چون قدمت داره.....چون ارزش داره....چون بهترین دوران زندگیم به پاش

 رفته....ولی من بازم عاشق این حس پاکم.....چون غیر از یه حس پاک و خالصانه هیچ چیز دیگه ای...

هیچ چیز دیگه توش جایی نداره....

الانم فقط یه درخواست دارم...:

آهای دیگران....من  از شما هیچ چیزی نمیخوام....هیچ توقعی هم ندارم....من خودم این راه و زندگی رو

انتخاب کردم،خودم هم راجع بهش تصمیم میگیرم....شماهام اگه نمیخواید منو درک کنید مهم نیست...

فقط ...فقط....دیگه کاری به کارم نداشته باشید.....

به قول عشقام:

 

با تشکر از شما...

 

                           از طرف یه بهار پاییزی.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 17:7  توسط بهاره  | 

 توی دنیا بعضی وقتاشبه،بعضی وقتا روزه

 

  شب و روز سرش نمیشه،دلی که داره می سوزه

     بازم سلامممممممممم....

  این دفه دیگه فقط می خوام داستان بنویسم پس بی برو و برگرد میرم سراغ....

 

 قسمت دوم:

 

 توی راه که داشتیم می رفتیم خونه بهاره دیگه به اصطلاح خودمون یخاش آب شده بود و اونم پا به پای

کامران و هومن شوخی میکرد.البته در لابه لای این اذیتها بهاره از تصمیمی که من و خودش تازه گرفته

بودیم صحبت می کرد.تصمیم تازه ی منو بهاره این بود که یه کار خوب پیدا کنیم که به رشته تحصیلیمون

 (طراحی صحنه)بخوره و دیگه مجبور نباشیم از خانواده هامون پول بگیریم و هم این که برای یه سابقه کار

 هم برای بعد تحصیلمون خوب بود.وقتی رسیدیم و داشتیم در خونه رو بازمی کردیم یه دفعه هومن گفت:

هومن: ببخشید بهاره خانوم اگه اشکالی نداره یه شماره ازشما داشته باشیم،شاید منو کامران هم

تونستیم توی پیدا کردن کار بهتون کمک کنیم.هرچی باشه ما هم وطنیم.اگه قرار باشه توی این مملکت

 غریب بهم دیگه کمک نکنیم پس دیگه به چه دردی میخوریم؟

بهاره: این چه حرفیه.ممنون...

بعد شماره خودشو داد به هومن و شماره هومن رو ازش گرفت.بعد از اونم ما فتیم توی خونه و اونا هم

رفتن به سمت خونه ی خودشون....من که باورم نمی شد...یه شب هیجانی و باور نکردنی....خوش به

حال بهاره....میدونم از این که اونارو دیده چقدر خوشحاله....خوشحالیشو از توی چشماش می تونستم

بخونم....

از زبان هومن:

وقتی رسیدیم خونه نه من نه کامران از خستگی نای حرکت نداشتیم....عجب شبی بود....چه دخترای

خونگرمی بودن...خستگی این دوماهه از تنم در اومد....وای ...خونه رو ...بازار شام به پاش

نمیرسه....دلم میخواد همین فردا صبح واسمون مهمون بیاد ...اون وقت دیگه نهایت آبروریزی میشه...

.غرق در همین افکار بودم و روی مبل خوابیده بودم که یه دفه صدای کامران رو شنیدم:

کامران:هومن.....هومن.....بلند شو برو سر جات بگیر بخواب....اینجا نخواب....هوا سرده...سرما میخوری

هومن:خوب ....خوب....بابا من اینجا کنارت نشستم اون سر دنیا نیستم که اینجوری فریاد میزنی...

میخوای  این همسایه بغلی رو بکشونی اینجا؟اون وقت دوباره مثل اون شب دردسر داریم.... .شب بخیر.

کامران با خنده:آخه اینجوری که تو تو فکر بودی اگه بمب هم می زدن نمیشنیدی...چیه...؟چرا اینجوری

شدی؟بهاره هوش و حواست رو برده...آره؟

من که از این حرف کامران حسابی جا خورده بودم کتم رو که دستم بود انداختم سمتش که اون با خنده

 با دستش گرفت :

کامران:مگه چی گفتم؟غیر از اینه...؟

هومن:کامران...یا میری میخوابی یا تهدید عصر خودت رو عملی می کنم....بلند شو...

کامران:خیله خوب...حالا چرا عصبانی میشی...شب بخیر

و بعد هر دو مون رفتیم تو اتاق خودمون.نفهمیدم کامران کی خوابید یا اصلا خوابید یا نه ولی من هر کاری

 که کردم خوابم  نبرد...نمی دونم چرا این جوری شدم.ای خدا...نکنه کامران راست بگه....؟نه...نه....مگه

دیوونه شدم..؟امکان نداره... .آخرشم نفهمیدم چه جوری خوابم برد....ولی یه دفه با صدای زنگ موبایلم از

 خواب پریدم...دیدم شماره کامرانه...با چشمای بسته جواب دادم...:

هومن:کامران....؟ چی کار داری...؟

کامران با خنده:ای تنبل....هنوز خوابی؟ بلند شو زود بیا استدیو که رامین و پدرام از دستت شکارن...

هومن:حالا مگه ساعت چنده؟

کامران:۷..

من که دیگه با حرف کامران خواب از سرم پریده بود:

هومن:چرا بیدارم نکررررررررررررردی؟کامران...کامران...مگه دستم بهت نرسه...

کامران:حالا عصبی نشو...آخه اونقدر دیشب حواست پرت بود که فکر کردم شاید دیر وقت خوابت

برده...اثرات عاشقیه هومن جون....اشکالی نداره....

هومن: حیف که الان اینجا نیستی وگرنه....وگرنه حسابت رو می رسیدم...

کامران: خوب حالا...نمیخواد جوش بیاری...حالا که بیدارشدی؟بلند شو زود بیا...

من که از حرفای کامران هم خندم گرفته بود هم عصبی شده بودم سریع آماده شدم و رفتم سمت

ماشین وقتی داشتم دنده عقب میگرفتم یه دفعه متوجه یه کیف پولیه آلبالویی رنگ شدم.حس کنجکاویم

 نذاشت که تا استادیو صبر کنم.همون موقع پیاده شدم و رفتم کیف پولیرو برداشتم تا بازش کردم اول یه

 عکس از خودمو کامران دیدم که توی قسمت عکساش بود ، یه مقداریم پول به اضافه یه کارت دانش

جویی که به اسم بهاره بود.حدس زدم که ماله یکی از اون دخترایی باشه که دیشب رسوندیمشون . یه

لبخند زدم و برش داشتم تا بعد از استادیو ببرم تحویلش بدم.بیچاره لابد خیلی دنبالش گشته....خلاصه

نیم ساعت بعد رسیدم استادیو:

پدرام: معذرت میخوام جناب آقای جعفری..میشه بپرسم شما تا حالا کجا بودین؟

هومن: پدرام تو رو جون هر کی دوست داری بی خیال شو... نیم ساعت پیش با کامران جرو بحثارو کردم.

رامین که مثله همیشه داشت با یه خنده میو مد طرف من گفت:

رامین:چیکارش داری پدرام....اتفاقه دیگه ...پیش میاد...

کامران:آقا دیروز که داشتن داداش شون رو مسخره می کردن حواسشون نبود که شاید خودشونم یه

روزی گرفتار بشن.....

من که هم خندم گرفته بود هم از دست کامران عصبانی شده بودم گفتم:

هومن:ببینم ...کامران تو کار دیگه ای جز قدم زدن رو اعصاب من بدبخت نداری؟

کامران: چرا داداشی...دارم میرم ببینم قسمتی رو که ضبط کردم چه جوری شده...تو کاری نداری؟

هومن: پس چرا وایسادی منو نگاه میکنی...برو دیگه...

داستان کیف پولیرو واسه کامرات تعریف کردم نزدیک ساعت ۱ ظهر بود . وقتی داشتم از استدیو می رفتم

 به کامران گفتم:

هومن:کامی جون خودت نهار رو آماده کن من تا یک ساعت دیگه خونم...

کامران:باشه ... برو...من که میدونم کیف پولی بهانس ولی برو...عیبی نداره...ولی نری یه دفه راهه خونه

رو یادت بره...

هومن: نترس آقای بامزه یادم نمیره....

وقتی رسیدم در خونشون در زدم یکم طول کشید....صدای پایین اومدن یه نفر رو از پله ها می

شنیدم...طولی نکشید که در باز شد.

شب همگی بخیررررررر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 23:36  توسط بهاره  | 

تشکر

سلام دوستای گلم

خوبید؟

قسمت اول داستانو خوندید؟خوشتون اومد؟

اول از همه از همه ی اون دوستای گلم که اومدن و نظر دادن نهایت تشکر رو می کنم:

شیدا جونم دوست گل چندین و چن سالم، ممنون عزیزم که اومدی به وبم و نظر دادی.گرچه وبم هیچ

وقت به پای وبای قشنگ تو نمی رسهمیدونم که تو هم همیشه یکی از طرفدارای پر و پا قرص کامران و

هومن بودی ، بهت  افتخار می کنم.به خودمم هم افتخارمی کنم که همچین دوستی دارم.عزیزم همیشه

کامران و هومنی بمون.

افسانه جونم مرسی گلم که به وب من اومدی و نظر دادی عزیزم.از آشنایی باهات خیلی خوشحال

شدم منم وبتو دیدم و نظر دادم و لینکت کردم تو هم منو لینک کن.ممنون از اینکه از احساساتم تعریف

کردی ولی هرچی باشه به اون احساسات لطیف تو نمی رسه(با توجه به چیزایی که تو وبت خوندم). به

نظر من مهم نیست که عاشق کی باشی ، مهم اینه که عاشق باشی.از بابت داستانم باید بگم من

 حدود ۳ ماهی میشه که با دوستم ستاره شروع به نوشتن کردیم و هر روز تقریبا کمی از اونو می

نویسیم من دوستای زیادی دارم که وقتی فهمیدن دارم داستان مینویسم ازم خواستن که یه وب درست

کنم و اونو توش بذارم که همه بتونن بخونن.منم همون جور که می بینی تاریخ افتتاح وبم  ۲۰ دیماهه.

و هنوز یک ماه هم نشده که این وب رو درست کردم.این وب خیلی چیزای دیگه نیازداره که ایشااا..با کمک

شما دوستای گلم حتما تکمیلش می کنم.درسته که انگیزم برای ساخت این وب نوشتن داستانم بود

ولی همه ی انگیزم نبود.بخشی از این وب به داستان مربوط میشه و بقیش یا خودم مطالبی رو می

نویسم یا کارای دیگه.... . اینو هم قبول دارم که هر کسی یه سلیقه ای داره تو هم از کامران و هومن

خوشت نمیاد و این سلیقته و من هم به سلیقه و نظرت احترام میذارم .با دیدن وبلاگ قشنگت هم نظر

خاصی نسبت بهت پیدا کردم و احساس می کنم که تو هم عاشقی هستی که خیلی سختیها کشیده

پس واسه من قابل احترامی گلم.دوست دارم بیشتر از این به وبت بیام و با هم ارتباط داشته باشیم.

امیدوارم که این ارتباط از جانب تو هم ادامه داشته باشه.به وب من بیا و بازم از اون نظرای قشنگت بهم

بده منم حتما هر روز به وبت سر میزنم.در ضمن بازم میگم اگه دوست داشتی لینکم کن،منم لینکت

کردم.دوست داررررررررررررم خیلییییییییی زیاد

عرفان جون ازآشنایی باشما خیلی خوشحال شدم وازت ممنونم که به وب من اومدی ونظر دادی.ممنونم

 از پیشنهادی که راجع به بهتر شدن وبلاگ داده بودی منم حتما به وبت سرمیزنم.

خوب اینم از جواب نظرا....

خوب دوستای عاشقم خوش میگذره؟

با تنهایی....با غم....با سکوتی که شاید هیچ وقت نشکنه....

اینا تمام سهماییه که ما عاشقا از عشق بردیم....

من همیشه از آهنگای غمگین فراریم...ولی گاهی اوقات که بعضیاشون گوش میدم میبینم واقعا گاهی

اوقات لازمه....

لازمه که آدم بشینه و به خودش فکر کنه...اَه...چقدر دیگرون باشیم....؟ چقدر غصه ی این و اونو بخوریم

ولی برای دیگرون مهم نباشیم؟....چقدرمنتظر یه نگاه باشی و اوناحاضر نباشن حتی بهت نگاه هم بکنن.

از این دسته آدما نفرت دارم....

نفرت دارم چون...چون...با هر نگاهشون آتیشم میزنن.

اما عشقم....نیروی عشقم نمیذاره که خیلی درد سوختن رو حس کنم....

دلم رو به چی خوش کنم....؟ به خودم...؟ به آدمای اطرافم...؟یا به سرزنشاشون...؟به چی....؟ نکنه باید

دلم رو به نگاه هایی خوش کنم که از صدتا حر و حدیث بدتره...؟

چرا....چرا اطرافیانم بهم میگن نکن....این کارارو نکن....چرا میگن واسه آیندم خوب نیست....؟ اصلا کدوم

آینده..؟آینده ای که دیگران دوست دارن بدون عشق بسازمش؟آینده ای که همه دوسش دارن جز خودم؟

اصلا مگه زندگی بدون عشق و عاشقی هم امکان داره؟

راست میگن که عاشقی رسوایی میاره....چقر سعی کردم رسوا نشم ولی شد....

من آینده ای رو که توش عشق نباشه ، عاشقی نباشه، دوست داشتن نباشه رو نمی خوام....این آینده

باشه برای همونایی که عشق رو جزو زندگی نمیدونن....باشه برای همونایی که اصلا نمیدونن عشق

چیه...، نمیدونن توی دل من چی میگذره و همین جور هر کاری خودشون دوست دارن میکنن....

مهم نیست...بذار هر کاری میخوان بکنن....کسی که تصمیمشو گرفته دیگه نمیشه از تصمیمش برش

گردوند....دیگه نمیشه بهش گفت نکن...نرو...نباش... .میشه یکی مثله من...

مثله خودم...

خدارو شکر که من مثه آدمای اطرافم نیستم....

فرق دارم....

زمین تا آسمون....

من کسی هستم....

مثله خودم...

 

اینم از چند تا عکس.

ممکنه که چند ساعت دیگخ دوباره آپ کنم البته این دفعه با داستان............

فعلا بای........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 16:57  توسط بهاره  | 

ع-ش-ق به معنای کلمه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گلم.

خسته نباشید.خوبید؟

بدون متن و حاشیه میرم سراغ آپ امروز....

اول از همه از اونایی که اومدن و نظر ندادن تشکر می کنم....

ولی از عمه ی گلم (الهام جون) که اومد و نظر داد و مثله همیشه منو نصیحت کرد واقعا ممنونم.

ولی عمه ی گلم با همه ی این حرفایی که زدی قبول دارم که ممکنه  این عشق و علاقه ی افراطی

مخصوص دورانیه که من داخلش هستم ولی گلم فرض کن من الان ۱۶سالمه آیا منی که مثلا الان۱۶

سالمه ۹ سال پیشم که این علاقه در من به وجود اومد ، ۱۶ سالم بود؟ خوب معلومه که نه... .این علاقه

نه تنها روز به روز کم نمیشه بلکه روز به روز بهش اضافه هم میشه... .در ضمن قبول که چیزایی که در

اطرافم هست(همونایی که خودتبهتر از من میدونی)باعث افراطی شدن این علاقه میشه ولی یا همه ی

این تفاصیل من با همه ی وجودازت ممنونم که همیشه مثله بچگیام منو راهنمایی و نصیحت می کنی.تو

آدم روشن فکری هستی و منبه تک تک حرفات ایمان دارم...(عمم کارشناسه...)بازم ممنون و دوست

دارم خیلی زیاد...

خوب حالا از این حرفا گذشته من توی دو تا آپ قبلی قول داستان داده بودم و سر قولمم هستم ولی قبل

 از اون باید به چند تا مورد اشاره کنم:

۱- من این داستان رو به کمک یکی از دوستام که از دوران مهدکودک که حدودا میشه ۱۰ سال با هم

رابطه داریم و در واقع با هم بزرگ شدیم به اسم ستاره نوشتم که میخوام همین جا به خاطر کمکاش

ازش تشکر کنم.

۲- این داستان بر اساس تخیلات و زاده ی فکر من و دوستمه و هیچ گونه..هیچ گونه..

صحتی ندارد.

۳-  دوستانی که میخوان به شخصیت من پی ببرند می توانند این داستان رو بخونند.

۴- هر کس اومد تو وب و داستان و خوند و نظر نداد الهی....

۵- من این داستانو هر دفعه یه قسمتیشو آپ می کنم ، پس ممکنه خیلی طول بکشه.

.

.

.

.

وحالا.....

اسم داستان....ع-ش-ق به معنای کلمه....

قسمت اول:

از زبان ستاره:

ساعت نزدیک ۶ عصر بود که رسیدیم به فرودگاه لس آنجلس.هم من هم بهاره از خستگی چشمامون باز

 نمی شد و این به دلیل اختلاف ساعت زیادی که بین ایران و اینجا وجود داره .من چمدونارو روی چرخ

دستی گذاشته بودم و دنبال بهاره می گشتم ولی همین موقع رفتم توی فکر و واقعا خدایی مگه ایران

خودمون چشه که ما باید اینجا درس بخونیم؟به خدا من این دوسالیم که اینجا بودیمو فقط به خاطر بهاره

تحمل کردم.حالا درسته که ایران محدودیتهایی هم داره که معمولا باب طبع جوونای این دوره و زمونه مثله

 ما نیست ولی هرچی باشه خاک وطنه . وطنی که ما توش به دنیا اومدیم.توی افکار خودم غرق بودم که

 یه دفه خوردم به یه چرخ دستی و چرخ دستی و همه ی چمدونای روش ریخت کف سالن فرودگاه .

نزدیک بود از خجالت آب بشم برم تو زمین.اونقرد حواسم پرت سده بود و حول شده بودم  حواسم نبود

 امریکام و به فارسی گفتم:

ستاره:وای ...معذرت می خوام...ببخشید.

... : اااا شما ایرانی هستید؟

من که حسابی گیج شده بودم تا اومدم سرمو بیارم بالا و به اون فرد نگاه کنم یه شک دیگه بهم وارد

شد...وای خدای من...باورم نمیشه.با ته مونده صدایی که از ته گلوم به زور در می اومد گفتم:

ستاره:کامران؟               

کامران هم که کمی از رفتار من تعجب کرده بود ولی با همون لبخند همیشگی که من ازش سراغ

داشتم  دستامو گرفت و گفت:

کامران: معلومه تازه اومدید.اشکالی نداره ...اتفاقه دیگه پیش میاد....

بعد کامران مشغول برداشتن چمدونا از روی زمین شد توی همین موقع که من هنوز گرمای دستای

کامرانو توی دستام احساس می کردم و غرق دذ اون همه اتفاقای عجیب و غریب که شاید توی ۳ یا ۴

دقیقه افتاده بود فکر میکردم یه دفه صدای بهاره رو شنیدم که غرغر کنان به سمتم می اومد :

بهاره:از دست تو دختر معلوم هست کجایی؟همه ی لس آنجلس را دنبالت گشتم آخه م....

ولی همین که چشمش به کامران افتاد در چند قدمی ما ایستاد و باچشمایی که کم مونده بود بزنه

بیرون گفت:

بهاره: کامران؟

و اونم مثله من با تعجب به کامران خیره شد.کامران با همون لبخند رو کرد به من و گفت:

کامران:مثله این که دوستتون منو زودتر از شما شناخت..

همین موقع یه نفر دیگه تقریبا از فاصله ی چند متر اومد سمت کامران و اومدن اون باعث شد که بهاره  

 به من نزدیکتر بشه،تقریبا هم ردیف هم ایستاده بودیم.بهاره دستای منو گرفت .کاملا می تونستم از

 سردی دستاش بفهمم که درونش چه خبره...اون پسری که داشت به کامران نزدیک می شد تقریبا

 کنارش قرار گرفته  بود و چهرش برای منم دیگه واضح بود ولی من دیگه کم کم از شک در اومدم و داشت

 حالیم می شد که کجا چه خبره.همین موقع بهاره دست منو محکم فشار داد و گفت:

بهاره:کامران و هومن؟

هومن که ازقیافه ی بهاره از خنده روده بر شده بود گفت:

هومن:افتخار آشنایی با چه کسانی رو دارم؟

ستاره:راستش دوست من یه ۱۰ سالی میشه که از فنای شماست و الانم تعجبش به خاطر دیدن شما

 از نزدیکه.من ستاره هستم و اینم دوستم  بهاره است .واسه تحصیل دو سه سالی میشه که

 اینجاییم.اگه خدا بخواد تا دو ترم دیگم تمومه.

بهاره که تازه داشت از تو شک میومد بیرون گفت:

بهاره:میشه با منو ستاره چند تا عکس بگیرید.

کامران و هومن:البته..

وبعد مشغول گرفتن عکسا شدیم.بعد از چنددقیقه من و بهاره اومدیم تابریم سمت خونه که کامران گفت:

کامران: خانوما...اگه  اجازه بدین تا خونه همراهیتون کنیم.

من و بهاره حسابی جا خورده بودیم به خصوص بهاره که کم مونده بود پس بیفته.ولی بالاخره قبول

 کردیم. وقتی منو بهاره سوار ماشین شدیم من می تونستم صدای کامران و هومن رو که داشتن

 همزمان چمدونارو توی صندوق عقب جا می دادن و حرف میزدن بشنوم:

هومن: بذار پات برسه اینجا بعد شروع کن .

کامران: بسه آقای خوشمزه....مزه نریز....بذار بریم خونه با یه شیشه آب یخ حسابتو می رسم...حالا صبر

 کن...

هومن: عمرا...

کامران: امتحانش مجانیه...

خلاصه بعد از چند دقیقه سوار ماشین شدن و به سمت آدرسی که من داده بودم راه افتادیم.توی را

 همش کامران و هومن شوخی می کردن و من و بهاره فقط می خندیدیم .چقدر شیرین و دوست

 داشتنی.. همون جوری که بهاره همیشه برای من میگفت.خلاصه بعد از نیم ساعت رسیدیم.

.

.

.

.

خوب ...دوستای گلم ...می دونم که خیلی کم بود ولی اگه اجازه بدید بقیه رو توی آپ بعدی می نویسم.

الان باید برم.

دوستون دارررررررم خیییییییلی زییییییییییییییییییییاد....بای

 

                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:36  توسط بهاره  | 

نمیدونن شما بهونه ی منید...

آیا توانی عشق را برایم در یک کلمه معنا کنی؟

آیا توانی خود را در جای کسی بگذاری که سالها تنها همدمش عکسهایی بوده است که از آنها فقط

و فقط یک خاطره برجای مانده است؟

آیا توانی بگویی ثمره ی این همه سال سردرگمی چه بوده است؟

.

.

.

.

.

.... و آیا توانی خود را جای کسی بگذاری که تنها با امید وصالش زندگی میکند؟

راه وصال دور نیست...

سلام به همه ی دوستای عاشق و ... دوست داشتنی خودم..

چیکار می کنید با روزگار...؟

البته بهتره که بگم با بی وفایی های روزگار...

می دونم که خیلی سخته ولی جز کنار اومدن با سرنوشت راهی نیست.درسته؟

کاری که خودم شاید سالهاست بی چون و چرا دارم انجامش میدم ولی با این تفاوت که سرزنشا هر روز

و هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر میشه.سخته ولی بعد از ۹ سال آشنایی با کامران و هومن دیگه برام

جزئی از زندگی شده.زندگی که دیگران برام میسازن ..نه خودم.

همیشه سعی کردم خودم باشم و تا اونجایی که میشه به دیگران اعتنایی نکنم بلکه شاید اونام دست از

 سرم بردارن ولی هر روز بد تر از دیروز...

همیشه سعی کردم برای خودم زندگی کنم چون اگه بخوام برای دیگران زندگی کنم اون وقت دیگه خودم

نیستم،..میشم دیگران..

خیلی چیزا یادگرفتم که خیلی جاها برام به کار اومده و خیلی جاهام نه...

اما از درس خوندن فقط نوشتنُ یاد گرفتم...یاد گرفتم که توی خیلی از جاها که هیچ چیز و هیچ کس غیر

از خدا به کارم نمیاد یه قلم و کاغذ هست که دلمو روش خالی کنم...

چقدرررررررررررررررررررسخته که با یه نگاه..فقط یه نگاه دلت بلرزه و بعدش دیگه...

بعدش یه لحظه چشماتو باز کنی و ببینی ای داد که همه چیزت رفت...دود شد...اونم فقط تو چند ثانیه...

خیلی سخته شب و روز همش تکراری...آدما همش تکراری....حرفا همش تکراری ....ولی...ولی فقط یه

چیز باشه که تازگیش به همه ی اون کهنگیا می ارزه....اونم عشقته...همون عشقی که همه چیزو ازم

گرفت ولی به جاش بهم دوتا چیز داد که اگه قرار باشه همه ی اون داشته های قبلیمو بهم برگردونن ولی

 این دوتا چیزو ازم بگیرن قبول نمی کنم.

چقدر زندگیم برخلاف اسممه....بهاره... واقعا این اسم به من میاد...؟

بودن در کنار یه عالم آدم که درکت نمی کنن زجرآورتر از اونیه که هیچ کسو نداشته باشی....

چون حسرت می خوری که ای کاش...ای کاش...نبودن ...نبودن که لااقل از بودن و درک نکردنشون زجر

نمی کشیدی...

وقتی همه چیز برات تکراریه فقط یه امید می تونه نگهت داره...فقط...

دروغ نگم...چرا...عاشق آدمای اطرافم هستم....ولی...ولی....از همشون دلگیرم...

خدارو شکر هیچی تو زندگی کم ندارم چون یه پدر و مادر دارم که واسم جای هیچ کمبودی رو نذاشتن

عاشقشونم....می پرستمشون....جونمم براشون میدم ولی ....

واسم هیچ کدوم اینا مهم نیست چون اینا همه عادتن...ولی من چیزیرو دارم که با عادت خیلی فرق می

کنه ...اونم عشقمه.....یا بهتر بگم عشقامن...

می دونم که تو زندگی همه این مشکلات هست ولی برای من نه تنها تلخ نیست بلکه شیرینم هست...

و اونم به خاط امیدمه....به خاطر یقینم به این که............

راه وصال دور نیست...!!!

و این یعنی وقتی من کامران و هومن  رو از بین همه ی زندگیم انتخاب کردم ، دیگه

دلیلی نداره برای از دست دادن چیزای دیگه ناراحت باشم ... چون الان تازه همه جیزو به دست آوردم... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 15:54  توسط بهاره  | 

نظر خواهی

سلام و خسته نباشید به همه کامران و هومنیا.

توی آپ قبل به مراتب آشنایی ها انجام شد و انشااا... میخوام از این ماه به طور جدی کار وبلاگ رو ادامه

 بدم و بخشهای قابل توجهه را بهش اضافه کنم.هر چند که شما راهنماییم نکردین...عیبی نداره...خودم

 یه کارایی می کنم ولی اونایی که اومدن تو وب و نظر ندادن و رفتن حق انتقاد ندارن

خوب حالا یه سوال دیگه می پرسم، به نظر شما منم مثه وبلاگای دیگه داستان بنویسم و بذارم تو وبم؟

البته داستان که نوشتم ولی خواستم بدونم بذارم تو وب یا نه..؟

خوب....با زمستون چی کار می کنید؟تو شیراز که غیر از بارون ما چیزه دیگه ای ندیدیم البته همینم

نعمته،خدارو شکرررررررررررررررررررر...........

شاید تو آپ بعدی با داستان اومدم.

یادتون نره جواب سوالمو بدید.فعلا بای.

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 15:28  توسط بهاره  |